سلام ...
امشب بعد از 7 سال دوباره حس حال همون موقع بهم دست داد ...
دیوونه شدم ...
وبلاگ رو زیر و رو کردم ...
گرد و خاک بی کسی روش نشسته بود ...
با نوشته ها خندیدم و گریه کردم ...
وقتی به دوستان اون موقع سر زدم دیدم خیلیا مثل من شدن ...
ولی بعضیا مثل پریا و غریب آشنا جزو خیلیا نبودن و باعث شدن که من از خودم خجالت بکشم ...
اینجا جایی بود که با خیلیها آشنا شدم و زندگی کردم و حالا اینجوریه ...
وقتی وبلاگم رو میخوندم دیدم چند بار رفتم و اومدم ...
با هزار و یک بهونه حرفایی که زدم رو عمل نکردم ...
همش میگم وقت ندارم ...
بعد توی فیس بوک وقتم رو تلف میکنم ...
یادم رفته وبلاگ چی بهم داد ...
یادم رفته اینجا چقدر زندگی کردم و چقدر نوشتم ...
...
خیلی جاها رفتم ولی اینجا یه طور دیگست ...
هر کاری هم میکنم نمیتونم دل ازش بکنم ...
...
دیگه اینبار به خودم و اینجا میخوام قول بدم که باید بنویسم ...
حتی شده ماهی یک بار ...
اگه نتونم به این قول عمل کنم دیگه از خودم ناامید میشم ...
...
با توکل به خدا شروع میکنم ...
...
..
.
یا حق ...