دفتر یادداشت من ...

به دنبال تو ام منزل به منزل ... پريشان ميروم ساحل به ساحل ... به خواب ديده ام رويا به رويا ... به يادت بوده ام فردا به فردا ... پس از تو روح سرگردان ما گرد ... هنوزم تشنه ام دريا به دريا ... تو را تنهای تنها می شناسم ... تو را هر جای دنيا ميشناسم ... در به در ، در به در تو ... بی تو و همسفر تو ... هرچه گفتم تا به امروز ... از تصدق سر تو ... از همين روز تا به فردا ... حتی تا آخر دنيا ... هرچه هستم يا که باشم ... از تو ام تنهای تنها ... خاکم و خاک در تو ... سايه پشت سر تو ... همه زندگی من ... يک غزل از دفتر تو
خسته نامه ...
نویسنده : Mehdi.Sh - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٩
سلام ...
قبل از شروع بگم که الان که دارم مينويسم نميدونم چقدر ميخوام تایپ کنم چون يکسری موضوعات توی ذهنم هست که ممکنه بياد و بره ، پس اگه يهو مطالب زياد شد منو ببخشيد  ...
۱ ) بابت آپديت ديشب ، شرمنده همه دوستان گلم هستم که باعث ناراحتيشون شدم  ...
 
۲ ) امشب که کامنت ها رو جواب دادم خواستم که مطلب جديدم رو بتایپم و بفرستم روی وبلاگم که ديدم اصلا حالم مساعد نيست با خودم گفتم که آخرين پنج شنبه سال هم هست و حيفه که اين روز رو از دست بدم و به همين خاطر برای آرامش روحم رفتم وضو گرفتم و با امام علی ( ع ) همکلام شدم و اشک ريختم  الان يه کم احساس آرامش بيشتری ميکنم ولی چی جوری بگم ، فقط اينکه حالم از ديشب هم بدتره  البته سعی ميکنم توی شماره های بعدی نقابم رو به صورتم بزنم چون اگه بخوام بدون نقاب حرف بزنم مثل ديشب کل مطلب غمگين ميشه  ...
 
۳ ) روزهای پايانی سال ۸۲ رو داريم طی ميکنيم  سالهای قبل وقتی به هفته آخر ميرسيدم ، همش روزشماری ميکردم که کی سال تحويل ميشه و وقتی که به روزهای آخر می رسيدم حتی برای اومدن بهار ثانيه شماری ميکردم ولی امسال هرچی داريم به سال جديد نزديک ميشيم من حالم آشفته تر ميشه  هر روز بدتر از ديروز ميشم  حال و حوصله هيچ کسی رو حتی خودم رو هم ندارم  پاييز که شروع شد روی ديوار حياط خونمون با گلی که گلبرگهاش ريخته بود و فقط انتهای اون باقی مونده بود و به رنگ قرمز مايل به قهوه ای در اومده بود نوشتم : « پاييز ... فصل تنهايی ... » و بعد وقتی زمستون رسيد روی قسمت ديگه ای از ديوار نوشتم : « زمستان ... فصل جدايی ... » بعد از هردوشون عکس گرفتم که چون ديدم گذاشتنش توی وبلاگ ممکنه يه کم جا گيرباشه فقط لينکشون رو اينجا ميگذارم « پاييز ... زمستان »  حالا داره بهار از راه ميرسه و من موندم روی ديوار چی بنويسم « بهار ... فصل ؟؟؟ ... »  ...
 
۴ ) الان سياوش داره بهم ميگه هی بازيگر گريه نکن ما همه مون مثل هميم از اين آلبوم سياوش خيلی خوشم مياد ، پس بذار نقاب بزنم تا شايد حداقل بعد از اين همه اذيت و آزار دوستان توی اين آخر سالی و شب عيدی يه لبخند کوچولو به لبهای دوستان هديه کنم  ...
 
۵ ) امسال فکر کنم تو خونه ما از هفت سين خبری نباشه  چون هر سال من بانی خير ميشدم و هفت سين رو رديف ميکردم ولی امسال اصلا حال و حوصله نداشتم ، به کسی هم نگفتم که حداقل يه نفر بره دنبال هفت سين  الان نزديک سال تحويل که ميشه ميگن مهدی بدو سفره هفت سين رو بچين که اون موقع من يه سفره ميچينم باقلوا  سيخ ، سنگ ، سنگ پا ، سوسک (‌ قابل توجه خانمها ی محترم  ) ، سی دی (  ) ، سيمان و آخرش هم سوت  اجزای تشکيل دهنده سفره هفت سين امسال بيدن  ...
 
۶ ) ديروز رفتم قرار عمومی سايت ضيافت تا يکسری حساب هام رو تصفيه کنم که حالا که دارم از اونجا ميرم و ديگه تو قرارهاشون شرکت نميکنم حداقل مديون کسی نباشم  امسال هم تمام سعی خودم رو کردم که توی اين روزهای آخر اگر به کسی قرض دارم و يا به هر طريقی به کسی دينی دارم ادا کنم تا خدايی نکرده به کسی مديون نباشم  اگر کسی هم اينجا هست که من بهش مديونم بگه که امسالم رو راحت تر تمومش کنم  ( حالا سوء استفاده نکنيد يهو بگيد مهدی مثلا ۱۰۰ ميليون به من بدهکاريا  ) ...
 
۷ ) امروز بعد از سر کار يه سری رفتم بازار تا وسايلی که برای ويترين مغازه ميخوام رو بخرم که توی تعطيلات به سکرات نيفتم  ( سکرات با فتحه سين و کاف  ) جاتون خالی يه LCD ، کيس ( ماچ رو نميگما  ) ، سپيکر ( کنترل دارش  ) ، موس و کيبرد خريدم که همشون سياه بيدن  آخه خيرسر من و محمد اسم مغازمون Black Star هستش  من که از دوم سال ۸۳ از صبح تا شب ميرم مغازه چون اصلا حال و حوصله ديد و بازديد ندارم  فقط روز اول ميرم دو تا مامان بزرگ ها رو ميبينم که نگن مهدی بی وفا شده  ( تریپ مرام و معرفته ديگه   ) ...
 
۸ ) نظرتون چيه من ديگه صوبت نکنم  ؟  خب بگذاريد فکر کنم ببينم چيزی جا نمونده آهان  راستی  پيشاپيش سال نو رو به همه دوستان تبريک ميگم و اميدوارم که همه دوستان سال خوب و موفقيت آميزی رو پيش رو داشته باشند و به تمام آرزوهای قشنگشون برسند  ...
 
۹ ) ميخواستم در مورد شب چهارشنبه سوری و خاطرات سربازيم هم بگم که گفتم الانه که همه شاکی بشند و بريزن سر من  به همين خاطر بی خيال ميشم چون ممکنه که جنگ جهانی سوم شروع بشه و بعد منو به عنوان جنايتکار قرن معرفی کنند  ... 
 
۱۰ ) ببخشيد يادم رفت که بگم که ممکنه من توی تعطيلات عيد نتونم بيام به وبلاگم سر بزنم البته اين از محالاته  ولی اگر اينجوری شد فکر کنيد وبلاگ من وبلاگ خودتونه و هوای اينجا رو داشته باشيد که يهويی توش زلزله نشه  تا ببنيم خدا چی ميخواد  ...
 
سال خوبی داشته باشيد  ...
تولد سال نوتون هم مبارک باشه  ...
يا حق ...

comment نظرات ()
 
نویسنده : Mehdi.Sh - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢۸
سلام ...
اگه ناراحت ميشيد بقيه حرفهام رو خواهشا نخونيد  ...
اين حرفها رو هم نميزنم که بخوام کسی بهم ترحم کنه  ...
دارم خفه ميشم  ...
حداقل بايد بيام اينجا شايد خالی بشم  ...
اصلا امشب نميخواستم چيزی بنويسم و ميخواستم فردا با يه روحيه شاد بيام ولی يه چيزهايی رو خوندم که اعصابم به کل ريخت بهم ...
ديدم اگه اينجا خودم رو خالی نکنم تا صبح از درد داغون ميشم ...
ميدونم که اين هم يه اثر موقت داره و چند ساعت ديگه پشيمون ميشم که اين حرفها رو اينجا زدم ولی فعلا بايد بنويسم تا يه کم آروم بگيرم  ...
از صبح دارم خفه ميشم  ...
دارم ميترکم  ...
اينقدر اعصابم داغونه که هر کسی يه حرف کوچيک هم به من بزنه قاطی ميکنم  ...
بغض ...
بغض ...
بغض ...
و باز هم بغض  ...
داغونم ...
داغون داغون  ...
محمد امروز بهم گير داده بود که چه مرگمه ...
گفتم : محمد تو رو خدا ، تو رو به کسی که میپرستی بيخيال شو ، تو که از همه بهتر ميدونی من چمه ...
ای خدا خسته شدم از اين زندگی  ...
به خودت قسم که نمی تونم دلقک خوبی باشم  ...
من که هرچی بهم گفتی : گفتم چشم  ...
چرا آخه اين کار رو با من ميکنی ؟  ...
مادرم بهم گير داده که بايد برای ايام عيد لباس سياهم رو در بيارم ولی من به هيچ صراطی مستقيم نيستم  ...
يا رومی روم يا زنگی زنگ ...
اين لباس سياه با اشک همدم من شده  ...
نه عيد برام معنا داره و نه شادی  ...
فقط خودم رو ميزنم به اون راه که مثلا هيچ اتفاقی برام نيفتاده  ...
به خدا من نا اميد نيستم  ...
من الان داغونم ...
من الان فقط ميخوام نباشم ...
باز انتظار مرگ به سراغم اومده ...
 
سکــــــــــــــوت ...
                            انـــتـــــــــــــظار ...
                                                        مـــــــــــــــــرگ ...
سکــــــــــــــوت ...
                            سکــــــــــــــوت ...
                                                        سکــــــــــــــوت ...

comment نظرات ()
آتش نامه ...
نویسنده : Mehdi.Sh - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٥
سلام ...
گفته بودم که شب چهارشنبه سوری ميام و آپديت ميکنم چون يه حالت فوق العاده پيش اومده که ميگم که در جريان باشيد  ...
خب بريم سر شماره گذاری که بحث قاطی پاطی نشه  ...
 
۱ ) از ديشب زمستون انگاری که بهش برخورده باشه قاطی کرده داره تمام زورش رو ميزنه که نگن زمستون بی معرفت بود  منم اينقدر برف رو دوست دارم  ميدونيد چرا ؟  چون وقتی برف مياد همه جا يک دست سفيد ميشه و برف که به نظر من يکجور مظهر پاکيه تمام نقصهای زمين رو زير پوشش سفيدش قايم ميکنه و وقتی که کنار ميره اين نقصها از بين رفتند و بعد از زمستون همه جای زمين سر سبز ميشه  ای کاش همه ما مثل برف بوديم  يعنی هميشه نقصهای دوستانمون رو فقط برای خودمون نگه ميداشتيم و سعی میکرديم اونها رو رفع کنيم طوری که هيچ کس نفهمه  نميدونم حرفم رو ميگيريد يا نه ولی گفتن عيب ديگران درست نيست ولی رفع اون عيب خيلی ارزش داره و باعث ميشه دوستان واقعی از دوستانی که مگسانند دور شيرينی تشخيص داده بشند  به هر حال امروز که از خونه زدم بيرون و برخورد دونه های برف رو روی صورتم حس کردم اولش يه کم ناراحت شدم چون ياد يه روز برفی افتادم که اولش اوج بود و بعد کوچ و بعد ...  * ای دل ديگر خموش  * بعد خيلی خوشحال شدم که خدا باز هم يه لطفی بر ما کرد و نعمتش رو بر ما فرو فرستاد  ...
 
۲ ) فردا طبق يک سنت قديمی زرتشتی بروبچ ميريزند بيرون و آتيش بازی و بپر و بپر  قبل از اينکه بقيه حرفام رو بخونی من معذرت ميخوام چون بعد از تموم شدن اين حرفم بدجوری ميخوام قاطی کنم  ( اينجوری ----- »  ) ... ای کاش اين سنت قديمی و زيبای چهارشنبه سوری اينجوری که الان در جريانه به گند کشيده نمی شد  متاسفانه در آخر سال شاهد يک ميدون جنگ در داخل شهرها هستيم که کفر آدم رو در مياره  يارو با اون قدش خجالت نميکشه  طرف فکر ميکنه اگه يه نفر رو بترسونه شاهکار کرده  آخه بيشعور اگه يکی با تو اين کار رو بکنه *ون عالم و آدم رو پاره ميکنی  اين همه چشم کور و پا قطع و صورت سوخته ميبينند باز آدم نميشند  شب چهارشنبه ام که نگو  من نميدونم بعضی از اين جوونها چرا اينجوريند  سال پيش با برادرم و پسرخاله ام با پرايد شب چهارشنبه سوری داشتيم از جايی برميگشتيم که يهو يه دختر خانمی جلوی ماشين ما رو گرفت  دختره هی داد ميکشيد کمک کمک  من و داداشم و پسر خالم سريع از ماشين پياده شديم ببينيم چه خبره  اينجا بود که ۵ تا جوون رو ديديم که مست کردند و دارند ميان طرف ما  خدا رو شکر که برادرم با ما بود چون اگه نبود شايد ناجور کتک ميخورديم  به هر حال درگيری شروع شد و يکی اونا زدند و ۵ تا خوردند چون برادرم کونفو کار هستش و دوره دفاع شخصی رو هم ديده  من فقط يکی از اونها رو که نزديک بود با چاقو منو بزنه با لگد خوابوندم تو صورتش که يارو ولو شد روی زمين  آخه فنچول اومده من رو که قدم دوبرابرش بود با چاقو بزنه  به هر حال وقتی فراری شدند و ما جريان رو از دختره پرسيديم فهميديم که اين ۵ نفر وقتی اين دختر چادری رو ديده بودند بهش حمله کرده بودند و چادرش رو آتيش زده بودند و بعد دنبالش کرده بودند  متاسفانه يکسری از جوونهای ما جنبه ندارند و تا ولشون ميکنی مثل حيوون ميشند  آخه چی بهشون بگم ؟  از همه دوستانی که توی اين شب ميرن بيرون خواهش ميکنم که مواظب خودشون باشند که خدايی نکرده اتفاقی براشون نيفته  مواظب کسانی باشيد که از مواد محترقه استفاده ميکنند و هر لحظه ممکنه بلای جون خودشون و اطرافيانشون بشند  بعضی ها فکر ميکنند صدای گرومب يه نارنجک خيلی کيف ميده !!! ببخشيدا اگه دلتون فحش ميخواد خب چرا اين کارها رو ميکنيد ؟  چرا باعث سلب آسايش مردم ميشيد ؟  بعد دم از آزادی هم ميزنند !!!  ...
من متاسفم که اين سنت زيبا با بلهوسی و سوء استفاده يکسری آدم سود جو اينجوری خراب شده و شب عيدی ، بعضی از خانواده ها رو عزادار ميکنه و بعضی از افراد رو از يکسری نعمات الهی مثل چشم و گوش و ... محروم ميسازه  ...
 
۳ ) امروز اينقدر کار داشتيم که نگو  ساعت ۶ کارم تموم شد و توی اين برف تا برسم تهران کلی طول کشيد  ديگه حال و حوصله مغازه رو نداشتم و بهمين خاطر نرفتم مغازه و فقط تلفنی يکسری کارها رو رله کردم  يه چند لحظه هم اومدم به وبلاگم سر زدم و يه کم کمکی به جای اينکه روحيه بگيرم ، تضعيف روحيه شدم  آدم يه چيزايی ميبينه که حالش گرفته ميشه  اعصاب نميزارند برای آدم که  رفتم بيرون يه هوايی تازه کردم و بعد رفتم از سوپر مارکتی محل يه کم خريد کردم و بعد اومدم خونه  ...
 
۴ ) اين چند روزی که هوا تابستونی شده بود منم گفتم که ديگه وارد هوای گرم شديم و ديگه هوای سرد رفت برای پاييز سال ديگه  به همين خاطر بخاری که توی اتاقم بود جمع کردم و فرستادم توی انباری  امروز توی اين سرمای اتاقم داشتم بستنی که امشب از علی پگاه ( صاحب سوپر مارکتی محل رو ميگم  ) ميخوردم و کامنت جواب ميدادم  اونم چه بستنی ای ؟‌  يه بستنی نيم ليتری که دو نفر رو به راحتی سير ميکنه  همچين توی حس کامنتا بودم که يهو ديدم قاشقم ديگه بستنی ای نمياره تا بخورم  نگاه کردم که ديدم تموم شده بيد  الان هم با يه پليور و يه ژاکت اينجا نشستم و دارم ميتایپم  پاهام يخ زده بيد و گلوم هم از بس بستنی خوردم درد ميکنه  ديگه زياد صحبت نکنم که شايد سرم هم بشکنه  ...
 
شرمنده که زياد حرف زدم و اميدوارم که اگه حرف تندی زدم و يا چرت و پرت گفتم شما به بزرگی خودتون منو ببخشيد  ...
شب زمستانی خوبی داشته باشيد  ...
التماس دعا  ...

comment نظرات ()
آش شلغلم کار ...
نویسنده : Mehdi.Sh - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٤
سلام ...
من خيلی خوشحال بيدم  اگه گفتيد چرا ؟  اگه ميخوايد بدونيد يه کم صبر کنيد توی شماره بندی هام حتما ميگم  ...
 
۱ ) خب ميبينم که وقتی من تند تند آپديت ميکنم بعضی از دوستان نميتونند هم پای من با وبلاگ پيش برند  ولی بگذاريد بگم که من يک روز در ميون اينجا رو سعی ميکنم آپديت کنم و اگر هم موقعيت فوق العاده ای پيش اومد حتما خارج از نوبت هم آپديت ميکنم  البته دوست داشتم هر روز شرح ماوقع کنم ولی ديدم ديگه خيلی بچه پرو بازی ميشه و شماها ديگه به وبلاگم سر نميزنيد  ...
 
۲ ) اول بگذاريد در مورد قرار ضيافت براتون بگم بعد بقيه حرفهام رو تعريف کنم  پنج شنبه گذشته يعنی ۲۱ اسفند با بروبچ ضيافت که با هم ديگه يه صندوق وام چرخشی درست کرديم قرار داشتيم که افتخار ديدن يکسری دوستان هم که برای هماهنگی سفرشون به اصفهان اومده بودند رو هم داشتيم  چندتا از دوستان هم مرام گذاشته بودند و برای ديدن رفيق و رفقا اومده بودند که جا داره از همه بروبچ تشکرات کتبی و شفاهی صورت بگيره  البته تقدیر نامه هايی در اين باب درست شده که حتما به آدرس دوستان پست ميشه  خب ديگه هندونه قاچ کردن بسه برم سر اصل مطالب ناگفته  راستش اين قرار خيلی خوب بود ولی برای من نه !!!  زياد هم واردش نميشم که چرا اينجوری بود  فقط بدونيد جايی که انسان بره و دلش خوش نباشه هر کاری هم بکنه نميتونه اونجا خوش بگذرونه  بيخيال  بريم ببنيم چه گذشت بر اين قرار  ...
مثل هميشه اولين نفری که سر قرار حاضر بود خودم بودم  چون من از بد قولی خيلی بدم مياد  بعد از نيم ساعت تاخير يواش يواش سر و کله بروبچ يواش يواش پيدا شد و تقريبا شديم حدود ۲۵ نفر ( اگه کسی رو يادم نرفته باشه دقيقا ۲۴ نفر  ) ، يخورده گپ و مپ و تبليغ و ماچ و لب بازی (  ) و خوش بش کردن ، قرعه کشی صندوق رو انجام داديم که بعد از قرعه کشی من و ماردوک برنده های خوش شانس اين دوره از قرعه کشی صندوق بوديم که به هر کدوم ۸۸ هزار تومن رسيد  ( ۲ تومنش رو مهدی روزگار به عنوان کارمزد مديريت ازمون کم کرد  ) ، البته يادم رفت بگم که مديريت رستورانی که بوديم انگار که تا حالا جمعيت بيشتر از دو نفر نديده باشه با ديدن جمع ما يکه خورد ( اينجوری ---- »  ) حالا خوبه قرار عمومی نبود  بعد اومد به ما گير داد که با ترفند های حاج مهدی روزگار و تبصره شيره مالی تونستيم طرف رو راضی کنيم  بعد تمام جريانات ، نوبت به پذيرايی شد که يکسری از دوستان که فرمونشون روی دور گير کرده بود نخورده پيچووندن و رفتند  البته اين خوب بود چون بعضی از رفقا خورده پيچوندن که جز يکيشون من بعدا تک تک حالشون رو جا ميارم  بعدش هم که همه بلند شدند و نخود نخود هرکی رود خانه خود  البته اين ظاهر قضيه بود و کی رفت خونه و کی نرفت خونه اونش ديگه الله اعلم  من و بچه با کلاس ( اسمش محمد بيد البته اين محمد اون محمد نيست که با من شريکه  * ميگم محمد زياده نگين نه  * ) که با هم رفتيم ميدان پونک ـ مجتمع تجاری بوستان تا يه سری به مغازه بزنيم  بعدش هم که رفتيم طبقه پايين و توی سفره خونه سنتی اونجا زدی زير گوش يه قليون آلبالو  بعد اومديم آزادی که اونجا نزديک بود يه وانت من رو بفرسته قاطی باقاليا که با درايت کامل بنده اين تير دشمنان هم به سنگی بس عظيم اصابت کرده و عرق شرم بر جبين بيگانگان چون يخمک قنديل بست  بعدش هم که اومديم اکباتان و من از اونجا رفتم يه جلسه خفن که تا ۱۲ شب طول کشيد و وقتی رسيدم خونه داشتم قيلی ويلی ميرفتم ولی تا ۲ شب نت بودم تا به وبلاگ دوستان سر بزنم  صبح هم راس ساعت ۶ از خواب پاشدم و رفتم سر کلاس  ( خدا رو شکر که تموم شد و من هم توی امتحانش قبول شدم  ) ...
اين بود خلاصه ای از داستان من و قرار صندوق ضيافت  حالا بريد خدا رو شکر کنيد که من همه چيز رو نگفتم چون کلی حرف و حديث در مورد اين قرار بود که من افشاگری نکردم  ...
 
۳ ) يه چيز کوچولو بگم و سريع رد بشم تا سر شما بيش از اين درد نگرفته و فحشهاتون رو نثار من نکرديد  ديروز به خاطر اينکه بايد به خاطر کارتکس راهنمايی و رانندگی زودتر ميومدم خونه و تا ساعت ۱ بيشتر وقت نداشتم سر کار رو زود پيچوندم و اومدم خونه ، سر راه و توی شهرک آپادانا يهو سيل جمعيت دختران دبيرستانی که در يک جا تجمع کرده بودند توجه من رو به اون سمت بيشتر کرد تا ببينم چی شده  وقتی کمی نزديک تر شدم ديدم که اين دختران محترمه دور يک کيوسک تلفن تجمع کرده اند  منو ميگی چشمام ۴ تا شد  چون ديدم يکی وايستاده و سکه ميندازه و بعد کسانی که عقب وايستادن داد ميزن که مثلا فلان شماره رو بگير بعد ببين فلانی هست يا نه  ( من فقط اسم عليرضا رو توی اين شلوغی شنود کردم  ) پسر بازی اونم دسته جمعی و اون هم از طريق تلفن نديده بوديم که اين هم با چشمان مبارک خودمان ديديم و آهی سرد بر نهاد ما طنين انداز شد  ...
 
۴ ) امروز امتحان داشتم  اونم امتحان رانندگی  جاتون خالی قبول شدم اونم برای دفعه اول  ميدونم شاهکار نکردم ولی اونهايی که اين مرحله رو گذروندند ميدونن استرسی که بر انسان حاکم ميشه اون هم در دفعه اول چه جوريه  البته من نميگم که استرس نداشتم ولی خيلی کم بود چون خيلی ريلکس پشت ماشين نشستم و گازش رو گرفتم  خوده سرهنگه کفش بريد و وقتی امتحان تموم شد گفت رانندگيت نشون ميداد که اينکاره ای  ( سرهنگ چاکرتيم به مولا  ) خب ديگه من خودم يه موقعی مهدی شوماخر اينا بودم ديگه  اينم دليل خوشحالی بنده  ...
 
۵ ) تو رو خدا فحش ندين من همين الان تمومش ميکنم و بقيه مطالبم رو ميگذارم شب چهارشنبه سوری ميام ميگم  ...
 
شاد باشيد و تو کارهاتون موفق و مويد  ...
التماس دعا  ...

comment نظرات ()
ترفند نامه ...
نویسنده : Mehdi.Sh - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٢
سلام ...
از همه عزيزان که يه من سر زدند ممنونم  ...
خب يخورده سرتون رو درد بيارم و جيم بزنم  ...
 
۱ ) امروز لينک وبلاگ دوستانی که لوگو داشت رو عوض کردم و بجاش لوگوشون رو گذاشتم تا هم وبلاگ من خوشگل تر بشه و هم اينجوری يه دستی به وبلاگم کشيده باشم  ...
 
۲ ) امروز وقتی ميخواستم لوگوی دوستان رو توی وبلاگم بگذارم يه ترفندی کشفيدم که ميگم دوستان حالش رو ببرند و اگه دوست داشتند يه دعايی هم در حق من بکنند  ... تا حالا شده بريد توی وبلاگی و از مطلب يا عکسی که اونجا گذاشتن خوشتون بياد و بعد تا ميايد راست کليک کنيد ميبينيد که جناب آقا يا سر کار خانم با يه پيغام ميزنه توی برجکتون ( اينجوری ---- »  )  خب حالا اين ترفند بهتون ياد ميده که چی جوری اين برادر يا خواهر گرامی رو دور بزنيد  البته برای بدست آوردن اطلاعاتی که از طريق راست کليک بدست مياد راههای مختلفی هست که من امروز همشون رو شانسی خودم کشفيدم  ( مخ نيست که  ) البته اين راهها خيلی ساده هستند که من با دسته بندی بهتون ميگم  ...
 
الف ) اگه خواستيد از کدهای موجود در قالب يک نفر استفاده کنيد همونجور که ميدونيد کافيه راست کليک کنيد و در پنجره باز شده گزينه View Source رو انتخاب کنيد و کدهای استفاده شده در اون صفحه رو در صفحه جديدی که باز ميشه مشاهده کنيد ، تا اينجا رو همه بلدند ولی وقتی توی وبلاگی و هنگام راست کليک کردن پيغام ضد حالی به شما داده ميشه ديگه نميشه اين کار رو کرد ، ترفند ما اينجا شروع ميشه  در اينجا کافيه شما چپ کليک کنيد و همونجوری که چپ کليک رو نگه داشتيد راست کليک کنيد  در اين هنگام پنجره ای که هميشه بعد از راست کليک استفاده ميکرديد باز ميشه و شما ميتونيد از اين شکلک «  » برای صاحب وبلاگ استفاده کنيد  ...
 
ب ) اگر خواستيد لينک عکس يا هر لينک ديگه ای رو از وبلاگ دوستانی که از اين دستور برای عدم دستيابی به اطلاعات وبلاگشون استفاده کردند بدست بياريد کافيه روی عکس رفته و چپ کليک کرده و نگه داريد و همينجوری که چپ کليک رو نگه داشتيد راست کليک کنيد و اين بار در پنجره باز شده آخرين گزينه يعنی Peroperties رو انتخاب کنيد و لينک عکس رو بدست بياريد  ...
 
ج ) و اگر خواستيد مطلبی رو کپی و پيست کنيد دو راه داريد يا اينکه اول مطالب رو با چپ کليد بلوک کنيد و وقتی تمام مطلبی که ميخوايد کپی کنيد بلوک شد همونجوری چپ کليک رو نگه داريد و بعد راست کليک کنيد و از گزينه کپی و پيست استفاده کنيد  و يا اينکه با چپ کليک کل مطلب رو بلوک کرده و بعد از بلوک شدن ، چپ کليک رو رها کنيد و بعد توسط کيبورد و با فشار دادن همزمان دو کليد Ctrl+Insert مطلب رو کپی و بعد با زدن دو کليد ترکيبی Shift+Insert در صفحه ای که ميخواهيد مطلب رو اونجا پيست کنيد ، مطالب رو در اون صفحه کپی کنيد  ...
 
خب خانمها و آقايون اگه سوالی نيست کلاس فعلا تعطيل ميباشد   لطفا حق التدريس بنده رو به حساب ۱۲۲ بقيه اش رو بگير و بدو واريز کنيد تا از اجر دنيوی و اخروی فراوان بهره مند بشيد  ...
 
۳ ) ميخواستم يه کم در مورد قرار صندوق و گروه ضيافت براتون بنويسم که چون ترسيدم مطلب طولانی بشه ميگذارم توی مطلب بعديم به اون اشاره ميکنم  ...
 
۴ ) در چند روز آينده و مطالب بعديم ميخوام هر چند وقت يک بار از خاطرات وزين سربازيم  براتون تعريف کنم تا حداقل با کارهايی که اونجا ميکرديم بيشتر آشنا بشيد  فقط خواهشا بعضی از اونها رو اجرا نکنيد چون ممکنه عواقب وخيمی داشته باشه  ، البته من سعی ميکنم که مطالب خوب ، خوبش رو بگم  ...
 
۵ ) امروز داشتم توی نوشته های سربازيم سرک ميکشيدم که به يه مطلبی که يکی از دوستان خوبم که اتفاقا اسمش محمد بيد ( چقدر محمد زياده  ) برام نوشته بود بر خوردم که حسن ختام ( تريب مجری گری  ) اين نوشته اون رو براتون مينويسم  ...
 
روزی گلدانی از دستم افتاد و شکست ...
پدرم گفت : قيمتش زياد بود ...
مادرم گفت : حيف شد ...
برادرم گفت : زيبا بود ...
خواهر گفت : مال من بود ...
ولی وقتی قلبم شکست هيچ کس چيزی نگفت ...
 
اميدوارم که هميشه شاد باشيد و در زندگيتون موفق  ...
يا حق  ...

comment نظرات ()
قلقلک نامه ...
نویسنده : Mehdi.Sh - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٠
سلام ...
خوشين ؟ سلامتين ؟ دماغتون چاغ بيد ؟  ...
قبل از شروع شماره بندي اون تک بيتي رو که محمد به من داده بود رو براتون مينويسم  و اميدوارم که هيچ وقت اين تک بيت در مورد شما صدق نکنه  ...
 
¤¤¤ تا که از جانب معشوق نباشد کِششی ... کوشش عاشق بيچاره بجايی نرسد ¤¤¤
 
خب حالا بريم سر شماره بندی و ما بقی داستان  ...
 
۱ ) الان سه شب و سه روزه که ناجور قاطي کردم  اين عقل و قلبم همچين با هم دعوا ميکنند که انگاری دشمنها خونی همديگه هستند  چه فحشهايی که اين عقلم به قلبم نداد و دلم فقط سکوت کرد  فقط آخرش برگشت به عقلم گفت : « دلی که درد نداشته باشه دل نيست »  بعد به عقلم قول داد که ديگه حرفهاش رو نه اينجا نه جای ديگه بزنه  قول داد يه نقاب ( از اينا ----»  ) بزنه و الکی خوش باشه تا حداقل اگه نمی تونه چيزی به شما ياد بده بتونه يه لبخند کوچولو روی لبهای شما ايجاد کنه  و غمهاش رو برای خودش نگه داره  ...
 
۲ ) از ديشب بارون گرفت تا امروز بعد از ظهر هم ادامه داشت  ديشب بعد از کلاسم پياده زير نم نم بارون اومدم خونه  صبح برادرم بهم گفت کاپشن و چترت رو بردار که بارون شديده  من گفتم پس بزن بريم  و با يه پيرهن زدم بيرون ( برادرم اينجوری شده بود --- »  ) ، از خونه ما تا اونجا که بايد ماشين سوار شيم بريم سر کار يه ۲۰ دقيقه ای راهه ،‌ من که زير بارون رفتم و حالش رو بردم  با خودم هم شعر سياوش رو زمزمه ميکردم  وقتی رسيديم سر اتوبان بارون شدتش اينقدر شده بود که حتی ماشينها سرعتشون رو کم کردند ، منم اينقدر خيس شده بودم که حتی عبور آب بارون رو روی بدنم حس ميکردم  عينهو موش آب کشيده شده بودم  وقتی سوار ماشين شدم گفتم الان ميرم سر کار سريع جلوی بخاری خودم رو خشک ميکنم ولی از شانس خوب من بخاری خراب بيد  يه چند ساعتی طول کشيد که لبايسم روی تنم خشک شد  ...
 
۳ ) آخجون احتمالا در چند روز آينده سرمای شديدی ميخورم  خيلی وقته سرما نخوردم و الان دوست دارم با يه تب ۴۰ درجه سرما بخورم ، چون وقتی آدم تب ميکنه يه آرامش خاصی به انسان القا ميشه  آدم فکر ميکنه به خدا نزديک تر شده  ...
 
۴ ) امروز همه چيز سوژه بود  اول از همه قيافه من بعد از اينکه حسابی خيس شده بود ، وقتی توی آيینه خودم رو نگاه کردم داشتم از خنده وسط محل کار غش ميکردم  جالب اينجا بود که بارون توی کفشم هم رفته بود و شرت شلت صدا ميداد  بعد اومدم سر جام بشينم ديدم پشت سرم ردپای گلی يه نفر روی زمين برجا مونده  خب کی بيد کی بيد ؟ من نبيدم  حالا بماند برای اينکه مسئول اونجا گير نده رفتم طی رو برداشتم و يه حالی به اونجا دادم  حالا مجسم کن من با لباسای خيس و اون طی چه جوری ميشم  ( ديگه خنديدن به من بسه  )  ...
 
۵ ) امروز بعد از کلاسم اومدم يه زنگ مهم بزنم ديدم شارژ موبايلم دار فانی رو وداع گفته  گفتم برم يه کارت تلفن بگيرم تا دير نشده تماس بگيرم  خدا رو شکر يه تلفن دوتايی هم گير اوردم که يکيش رو يه آقا کوچولو تقريبا ۱۲ ساله اشغال فرموده بودند  من رفتم کارت رو به خورد اين دستگاه فينگيلی دادم و شروع کردم به شماره گيری که تلفنه بازيش گرفت و هی قطع و وصل می شد  توی اين هير رو ويرم اين آقا کوچولو داشت با فرياد به تلفن جواب ميداد که صداش صد تا خونه اونور تر هم ميرفت  وقتی خوب به حرفهاش گوش کردم ديدم بله ، آقا داره با دوست دخملش صحبت ميکنه  منم در حين شماره گيری و درگيری با تلفن به حرفاش گوش ميدادم  پسره به دختره می گفت فردا صبح بيا بريم با هم گردش که انگار طرف بهش گفت مگه مدرسه نداريم ، پسره برگشت گفت مگه معلمهای شما اعتصاب نکردند و بعد از نيشی که از پسره باز شد فهميدم که جواب مثبت رو گرفته بيد  ( بقيه حرفهاش هم خودتون حدس بزنيد  )‌ شماره من بالاخره جواب داد و تا من اومدم صحبت کنم ديدم يه دخمل فينگيلی که سنش به زور به ۱۱ ميرسد و برای برداشتن گوشی هم بايد وايميستاد تا يه نفر براش گوشی رو برداره (  ) هی داره بالا و پايين ميره که يعنی آقايون يکيتون کوتاه بياد من يه تلفن فوری و فوتی دارم  می خواستم بهش بگم اون پسره دو ساعت داره حرف ميزنه برو از اون بگير که گفتم بزار سريع صحبتهام رو بکنم تا اين هم به کام دلش برسه  ( تابلو بود ميخواد به کی زنگ بزنه  ) من سريع صحبتهام رو کردم و قطع کردم و گوشی رو به اين دختر کوچولو سپردم که خدايی نکرده حالش گرفته نشه  بعد که اومدم اين طرف ديدم پسره ول کن نيست  رفتم جلو بهش گفتم که بابا بی خيال چقدر مخ ميزنی که پسره انگاری قند تو دلش آب شده باشه نيشش تا بنا گوش باز شد   ولی خداييش نوجوونهای ما از جوونهامون خيلی فعالتر هستند  ...
 
۶ ) ديروز صبح باهام تماس گرفتند که دکراسيون مغازه تموم شده و ميتونيم بريم تحويلش بگيريم  ساعت ۸:۳۰ شب بود که با محمد و دوتا از دوستانش و برادرش رفتيم مغازه تا آيينه و قرآن بگذاريم و کامپيوتری که برای مغازه گرفته بودم اونجا بگذاريم و کم و کسری هاش رو رديف کنيم تا به اميد خدا حداکثر تا سال جديد ديگه همه کارها رديف شده باشه  که فعلا يه ميز کوچولو و چند تا صندلی لازم داريم و خريد وسائل  جمعه هم من احتمالا از ساعت ۱۲ بعد از کلاس برم اونجا چون تقريبا ۲۰۰ تا فيلم هستش که بايد رايت کنم برای اجاره دادن  حالا در مورد مغازه بعدا براتون توضيح ميدم  ...
 
۷ )  فردا به اميد خدا ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر قرار صندوق و گروه ضيافته که چون قراره يکسری از دوستان هم برند اصفهان قرار توجيحی اونها هم هست و در ضمن اگه شعبون خان و تدی خانم و روزگار هم بيان قراره يه بحث کومچولو در مورد مطالبی که شعبون خان توی وبلاگش زده بود اونجا بزنيم  فقط من از همين الان بگم که اگه من رو ديديد يهو نترسيدا  چون قيافه ام نم نمکی عوض شده  اول اينکه سياه پوش کامل و بعد اينکه شايد آمريکايی ها من رو به جای بن لادن بيان دستگير کنند  آخه آقايون لطف کردند و در حالی که دارند به انتخابات رياست جمهوری نزديک ميشند فرموده اند که به زودی بن لادن رو دستگير ميکنيم البته يادشون رفت بگن که چه جوری و در کجا اين به زودی اتفاق ميفته  ولی در کل ريش هم به من ميادا  ...
 
۸ ) حالا چرا ميزنيد ؟  خب من چی کار کنم که اين همه حرف زدم  تازه همش رو هم نگفتم  بقيه اش هم بمونه طلبتون تا بعد  ...
 
همتون رو دوست دارم  ...
شاد باشيد  ...

comment نظرات ()
دوستی از جنس بلور ...
نویسنده : Mehdi.Sh - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱۸
سلام ...
قبل از اينکه در مورد دوستي دختر و پسر مطلبم رو شروع کنم يه معذرت خواهي از دوستان مي کنم چون واقعا اين مطلب خيلي مهمه و من رو در وايسي رو مي گذارم کنار و سعي ميکنم از تمام جوانب اين روابط رو بررسي کنم و چون مطلب کمي حجيمه ، ممکنه قسمت هايي از اون رو فراموش کنم که اگر اينطوري شد من سعي ميکنم توي کامنتها به اونها اشاره و اگر کسي هم سوالي ، ايهامي و  انتقادي داره اميدوارم با يک بحث سالم بتونيم به يه جواب قانع کننده اي برسيم ...
براي اينکه مطالب پراکنده نباشه من دوستي ها رو دسته بندي ميکنم تا مطالب گيرا تر باشه ...
دسته اول : دوستي هاي که از طريق نت شروع و به نت ختم مي شوند  ...
 
چون ما از طريق نت با هم دوست شديم براي شروع من اول به دوستي هاي نتي يه اشاره مي کنم و بعد دوستي هاي دختر و پسر رو از ديد بيرون از نت مورد بررسي قرار ميدم ...
 
روابطي که از طريق نت صورت ميگيره و به همين نت ختم ميشه به خاطر شرايط خاصي که در اون حکمفرماست ، ميشه گفت يک دوستي خيلي معموليه و هدفش تبادل نظره ...
البته به خاطر اينکه ايراني ها قريب به اتفاق انسانهايي احساسي هستند ، احساسات هم وارد اين روابط ميشه و جوي که بر اين روابط حکم فرما ميشه رو ميشه به روابط يک خانواده مجازي تشبيه کرد ...
يعني با ناراحت شدن يکي از دوستان ديگران همه حالا به اندازه هاي مختلف ناراحت ميشند و همچنين با خوشحال شدنش هم همينطور ...
عموما اين روابط خيلي خوبه و چون آدم حس ميکنه افراد ديگه اي هم هستند که در غمها  شريکش باشند و در خوشحالي ها همپاي او ، يک آرامش مجازي هم به انسان القاء ميشه ولي اين آرامش به خاطر مجازي بودن دنياي نت نميتونه جوابگوي خواسته هاي يک نفر باشه ...
من مي تونم با اطمينان خاطر بگم که بيشتر کساني که ميان نت مي خواهند با ايجاد اين روابط مجازي و رسيدن به اون آرامش مجازي ، خلاء تنهايي رو که در خانواده حس ميکردند رو پر کنند ...
 
که من بعد از دسته بندي دوستي ها ، به اين مطلب هم اشاره ميکنم ...
 
دسته دوم : دوستي هاي که از طريق نت شروع ميشه و به خارج از نت هم کشيده ميشه ...
 
البته اين دسته از دوستي ها خودش دونوع هستش که من به دو نوع اون اشاره ميکنم ...
 
اول اينکه بعضي از دوستان که در يک محيط نتي فعاليت مي کنند با هم يک قرار عمومي خارج از نت مي گذارند که اين قرارها يک فايده داره و يک ضرر ...
فايده اش اينه که دوستاني که دورا دور با هم آشنا بودند ، با هم بيشتر آشنا مي شوند و مي تونند در اين قرارها بهتر با هم تبادل نظر کنند ...
ضررش براي افراديه که از دوستان نتي شون يکسري ذهنيت براي خودشون درست کردند که اين قرارها ميتونه شوک عجيبي به اين افراد وارد کنه ...
 
دوم دوستاني هستند که از طريق نت با هم دوست ميشند و دوست دارند به طور خصوصي پا از اين دنياي مجازي به دنياي واقعي بگذارند ...
و حرف ما هم بيشتر با قرارهاي خصوصي يک دختر با يک پسر هستش ...
دختر و پسري که شايد به مدت يکسال حالا کمتر و يا بيشتر همديگه رو فقط و فقط از طريق رد و بدل شدن کلمات و حداکثر با صحبت از طريق تلفن ميشناسند ...
و در اين مدت يک عشق مجازي بينشون ايجاد شده ...
به نظرتون وقتي اين دو نفر همديگه رو مي بينند چه اتفاقي ميفته ؟ ...
 
تنها دعايي که ميشه در حق اين دو نفر کرد اينه که شاهزاده و دختر شاه پريوني که اين دونفر توي اين مدت در روياهاشون از همديگه ساخته بودند به واقعيت بپيونده ...
 
فعلا در مورد دوستي هاي نتي تا اينجا داشته باشيد چون وقتي پا از نت بيرون مي گذاريم روابط و دوستي ها در دسته بعدي قرار ميگيره که من توضيحات بيشتر رو ميگذارم توي اون دسته براتون بگم ...
 
دسته سوم : دوستي هايي خارج از نت ...
 
دوستي هاي خارج از نت دو نوع داره ...
يکي از نت شروع شده باشه و ادامه دار باشه و ديگري از نت شروع نشده باشه ...
 
اين دو نوع دوستي از بيشتر جهات شبيه هم هستند و فقط يک تفاوت اساسي دارند و اين تفاوت اينه که دوستي هايي که از نت شروع ميشه خود به خود قبل از ايجاد روابط خارج از نت يکسري ذهنيت در ذهن دو طرف ايجاد شده و همچنين عدم اطمينان هم در اين دسته خيلي زياده ...
 
حالا بعد از اين همه مقدمه چيني و با در نظر داشتن اين تفاوت مي خوايم در اين مورد صحبت کنيم که آيا ايجاد اين روابط درسته يا نه ؟ و در کل دوستي دختر و پسر خارج از نت چه معني ميتونه داشته باشه ...
 
به نظر من و همانطوري که توي وبلاگ تدي خانم به اين مطلب رسيديم ، در ايران به خاطر عدم رشد فرهنگي در اين مورد اکثر اين روابط به لاو ميرسه و اين روابط به خاطر آشناييت بيشتر از طرف مقابل صورت ميگيره ...
تا اينجا رو همه بهش اذعان داشتند و قبول کردند ولي به اين اشاره نشد که اين روابط بايد چه جوري باشه ...
که در اين مورد سوالهاي زير پيش مياد ...
 
آيا با هرکسي که ابراز محبت کرد دوست بشيم ؟ ...
اين روابط بايد در چه حيطه اي و در چه چارچوبي قرار بگيره ؟ ...
آيا اين شناخت کامل هست يا نه ؟ ...
آيا هر کاري که نشان دهنده محبت باشه در اين روابط جايز هست يا نه ؟ ...
 
¤¤¤‌ بحث اصلي ما از اينجا شروع ميشه هر کسي دوست نداشت مطالب بالا رو بخونه براي اينکه در جريان اين متن باشه از اينجا حتما مطالب رو بخونه ¤¤¤ 
 
به نظر من يک دختر يا يک پسر وقتي ميخواد يک رابطه با جنس مخالف شروع کنه اگه اولين بارشه که فبها ولي اگه چندمين باره و به دليل قانع کننده اي اون روابط از بين رفته اولين کاري که بايد بکنه اينه که تمام روابط قبلي رو دور بريزه و تا از اونها جدا نشده دوباره سمت و سوي اين مسائل نره ...
 
متاسفانه در ايران ميبينيم که يک نفر با ده ها نفر در يک زمان رابطه داره و اين خيلي بده ...
 
حالا تک به تک به سوالات بالا جواب ميديم ...
 
آيا با هرکسي که ابراز محبت کرد دوست بشيم ؟ ...
 
منظور از اين سوال اينه که آيا وقتي يک نفر به انسان پيشنهاد دوستي داد حتي براي اينکه بيشتر باهاش آشنا بشيم ، بايد چه جوابي بهش بديم ؟ ...
مثلا تو خيابون يه پسر يا يک دختر به جنس مخالفش شماره تلفن بده ...
يا مثلا توي همين نت بعد از مختصري صحبت ابراز علاقه کنه و ما بقي داستان ...
 
به نظر من اولين سوالي که انسان بعد از اين پيشنهاد بايد از خودش و بعد از طرف بپرسه که « چرا ما بايد با هم دوست بشم ؟ » ...
هدف از شروع اين دوستي چيه ؟ ...
حالا اگه بيرون باشه و انسان يه کم روانشناسي بلد باشه از چهره طرف ميخونه قصدش چيه ...
ولي داخل نت نه ...
 
اينجا ها بايد انسان سوء ظن کامل به طرف داشته باشه و بدترين حالت رو در نظر بگيره و اگر از طرف مقابل تونست رد اتهام کنه اولين قدم يعني شروع دوستي رو برداره ...
 
اگر انسان خودش هنوز به اون شناخت از خودش نرسيده که بتونه منظور افراد رو از رفتار و سکناتشون بفهمه ، بهتره ريسک نکنه و وارد اين دوستي ها نشه ...
 
اين روابط بايد در چه حيطه اي و در چه چارچوبي قرار بگيره ؟ ...
 
حالا اين دوستي شروع شد ...
بايد چي کار کنيم ؟ ...
بعد از شروع دوستي دوباره همون سوء ظن اولي رو در نظر ميگيريم و اين دفعه بايد طرف مقابل بتونه اين اتهام رو از خودش رفع کنه و اگر تونست که هيچ و اگر نتونست بايد با در نظر گرفتن جوانب دوستی رو پايان داد ...
 
اينجا سوالي که پيش مياد اينه که در اين مقطع زماني بايد چگونه با طرف مقابلمون رفتار کنيم ...
 
به نظر من اين مقطع از زمان خيلي براي دو طرف مخصوصا کسي که پيشنهاد دوستي رو داده خيلي مهم و خطرناکه ...
چون کسي که پيشنهاد رو قبول کرده ميتونه با کارهاش طرف رو به شدت اميدوار کنه و ميتونه به شدت نا اميد ...
و خطر زمانيه که اين اميد داده بشه ولي طرف مقابل به يک جواب منفي برسه و دوستي زو به هم بزنه ...
 
اينجاست که ممکنه هرگونه واکنشي رو از کسي که طرد شده شاهد باشيم ...
خودکشي ،‌ خود زني ، افسردگي ، اسيد پاشي ، نفرت و ...
 
متاسفانه در ايران وقتي دوستي ها پا ميگيره اين اميد به حد زيادي به طرف داده ميشه و ناگهان اين اميد که به شدت به اوج خودش رسيده با يک جواب « نه » برخورد ميکنه و يک ضربه سنگين به طرف زده ميشه ...
که چون افراد روحياتشون با هم متفاوته ، در برابر اين شکست ممکنه هر گونه عکس العملي نشون بدند ...
ديديم و شنيديم که مثلا فلان پسر روي صورت دختري اسيد ريخته و يا دختري خودکشي کرده و يا پسري براي خانواده دختر ايجاد مزاحمت کرده و هزاران خبر از اين قبيل ...
 
پس بايد در اين مقطع زماني يک برخورد بسيار عادي با طرف داشته باشيم و بيشتر مشغول جمع کردن اطلاعات در مورد طرف باشيم ...
 
آيا اين شناخت کامل هست يا نه ؟ ...
 
حالا مدتي از دوستيمون گذشته و به يک شناخت نسبي از طرف پيدا کرديم ...
آيا اين شناخت کامله ؟ ...
نـــــــــــــــه ...
به نظر من اين شناخت به هيچ وجه کامل نيست و فقط ميتونه مسير دوستي ما رو نشون بده ...
شايد بگيد منظور من از مسير دوست چيه ...
مسير دوستي همون چيزيه که هيچ وقت در ايران رعايت نميشه ...
 
در ايران بعد از اين شناخت نسبي ، دو مسير بيشتر براي ادامه دوستي وجود نداره ...
يک : ازدواج ...
دو : قطع کامل دوستي ...
 
که اين واقعا اشتباه هستش ...
به نظر من اين مسيرها ميتونه خيلي چيزهاي ديگه هم باشه ...
ولي در ايران تا يکي از دو طرف حس ميکنه طرف مقابل اون قابليت رو نداره که زندگي اش رو با اون شريک بشه با يک واکنش تند همه چيز رو به دست فراموشي ميسپاره که همين امر ممکنه باعث همون واکنشهايي که گفتم بشه ...
در اينجا بايد انسان با فکر به طرف مقابل بفهمونه که بايد مسير دوستي رو تغيير بدن ...
 
شايد بعضي از دوستان منظور من رو نفهميده باشند ولي اگر اين قابليت رو در خودتون نمي بينيد که بتونيد مسير دوستي رو در هر زماني ، اونجوري که ميخوايد تغيير بديد اصلا به سمت و سوي دوستي با جنس مخالف نريد ...
 
¤ انسانها قلب و عقلشون رو از سر راه نياوردند که به خاطر بچه بازی های يک نفر اون رو از دست بدند ¤
 
آيا هر کاري که نشان دهنده محبت باشه در اين روابط جايز هست يا نه ؟ ...
 
حالا دوستي با مسير دلخواهتون شروع شد ...
آيا بايد توي اين دوستي هر کاري کرد يا اين دوستي ها حريم داره ؟ ...
متاسفانه در ايران مي بينيم که :
 
روز اول : دختر وپسر در کنار هم راه ميرند و حرف ميزنند ...
روز دوم : دختر پسر دست در دست هم و قدم زنان حرف ميزنند ...
روز سوم : دختر و پسر شونه به شونه در حالي که به شدت به هم چسيبدند دارند قدم ميزنند ...
روز چهارم : بوسه هاي يواشکي و تند از گونه هاي هم ...
روز پنجم : فيس تو فيس ...
روز ششم : لب به لب ...
روز هفتم : ...
 
بعد از يک هفته هم ميبيني که به شدت از هم نفرت دارند ...
 
آخه پسر خوب ، دختر خوب ، اين که نشد دوستي ...
تو رو خدا توي دوستي هاتون تجديد نظر کنيد ...
مخصوصا دختر خانمها به حرفهاي من توجه کنند ...
 
آخه پسرها وقتي کار از کار گشت ، ککشون هم نميگزه ولي رسوايی برای دختر خانمهاست ...
 
 
اگر توي دوستي هاتون تونستيد از اين مسائل پرهيز کنيد ، مطمئن باشيد که دوستي شما هم پايدارتر ميشه ...
 
ديروز تدي خانم مطلب خوبي رو توي وبلاگش گذاشته بود ...
 
نوشته بود که خرج کردن و گرفتن کادو و ... نشان دهنده محبت نيست ...
 
منم اينجا ميگم که : « بوسه و امثالهم نشان دهنده محبت نيست » ...
 
خب اين کل مطلب ، فقط در آخر يه کم در مورد خانواده توضيح بدم ، چون به اين مسائله مربوط ميشه ...
 
عموما کساني که به سمت دوستي با جنس مخالف ميرند از يک جور کمبود محبت که از خانواده نشات ميگره رنج ميبرند ...
 
در حالي که حواسشون به اين موضوع نيست که دارند محبت واقعي رو با يک محبت غير واقعي عوض ميکنند ...
 
آيا پدر و مادر براي انسان دل مي سوزونند يا يک پسري که معلوم نيست از کجا پيداش شده ؟ ...
آيا پدر و مادر همزبان خوبی هستند يا دختری که شناختی ازش نداری ؟ ...
 
اگر عاقلانه به اين موضوع فکر کنی حتما به اين مطلب ميرسی که هيچ پدر و مادری بدی بچه اش رو نمی خواد ...
 
درسته که ذهن جوون امروز ۱۸۰ درجه با افکار خانواده فرق ميکنه ولی اگر جوون فکور و خوش فکری باشی ميتونی اين تفاوت ظاهری رو به شباهت مبدل کنی ...
مطمئن باشيد حرف خانواده با حرف شما يکی هستش فقط توی بيان مشکل وجود داره ...
داستان همون ۴ نفره که همشون انگور می خواستند ولی با زبونهای مختلف ...
کمی فکر و کمی صبر همه چيز رو درست ميکنه ...
 
سعی کنيد محبت رو از بطن خانواده بيرون بکشيد که محبتهای خارج هيچ تضمينی نداره ...
با ريسک آينده خودتون رو خراب نکنيد ...
مگه انسان چند بار ميتونه زندگی کنه ؟ ...
 
اميدوارم يکبار مطالب رو بخونيد و روش فکر کنيد ...
 
¤ ۱ ساعت تفکر بهتر از ۷۰ سال عبادته ¤
 
شاد باشيد ...

comment نظرات ()
بزن بريم به سرعت برق و باد ...
نویسنده : Mehdi.Sh - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٥
سلام ...
از ابراز محبت تمام دوستان ممنونم و اميدوارم که دوستی هامون پايدار تر از هميشه بشه  ...
خب همونطوری که گفتم قراره روال وبلاگ من عوض بشه که در موردش توضيح ميدم  ...
خب من که قبلا از تدی خانم  برای استفاده از روش شماره بندی اجازه گرفته بودم ولی دوباره با « حق کپی محفوظ است » اين اجازه رو ميگيرم چون از اين روش می خوام خيلی استفاده کنم  ...
خب بزنيد بريم که کلی حرف دارم که امروز تازه يه ذره اش رو ميگم  ...
 
۱ ) من گفتم که روال اين وبلاگ ميخواد عوض بشه چون بايد اعترافی کنم و اون اينه که « ديگه مخم نميکشه که انشاء بنويسم  » ، البته اين به خاطر اينه که روح لطيف ادبياتی من (  خب کلمه بهتری براش پيدا نکردم  ) يه جورايی به سمت و سوی سنگ شدن سوق پيدا کرده و نمی تونم به خوبی ازش استفاده کنم  ، به همين خاطر اول از همه اسم وبلاگم به « دفتر يادداشت من ... » تغيير نام پيدا ميکنه و دوم اينکه می خوام از ادبيات کم کنم و بيشتر به مسائل دور و بر برسم  ، پس از اين به بعد شاهد خواهيد بود که هم از مسائل اعتقادی گرفته تا مسائل سياسی و اجتماعی در اين وبلاگ نوشته ميشه و اونهايی که من رو ميشناسند ميدونند که مواضع من در اين مسائل سمت و سوش کدوم طرفی هستش  ، حالا بيشتر از اين توضيح نميدم تا خودتون ببينيد  ...
 
۲ ) يه چند تا نوشته بايد آماده کنم و براتون بتایپم که فعلا در اولويت قرار دارند ، اوليش در مورد ايام محرم و عاشورا و تاسوعا هستش و دوميش هم در مورد رابطه دختر و پسر که اولی در جوابيه مطلب شعبون خان و دوميش در راستای مطلب وبلاگ تدی خانم هستش  به دوستان خوبم هم توصيه ميکنم که حتما مطالب اين دو دوست عزيز رو بخونند تا آمادگی ذهنی داشته باشند  ...
 
۳ ) يه مطلب خيلی زيبا رو savita عزيز توی وبلاگش نوشته که خيلی با خوندنش حال کردم ، اميدوارم که دوستان ديگه هم برند و اون رو بخونند که واقعا زيباست  ...
 
۴ ) ميخوام يه دستی به سر روی وبلاگم بکشم ولی عجله ندارم و وقتی که تونستم خوب قالبش رو سر رو سامون بدم اون رو روی وبلاگم ميگذارم ، البته طراحيش آماتوری بيد و همش رو خودم انجام دادم اون هم از طريق آزمون و خطا  ، به همين خاطر کلی طراحيش وقت گيره  ( يکی هم پيدا نميشه يه قالب باحال برای من طراحی کنه  ) ...
 
۵ ) ديروز اتفاقاتی برام افتاد که کلی حالش رو بردم  ، حالا بماند چی بود  ، چون اگه بگم يهو می ترسم لنگه کفشهايی باشه که از طرف خانمها به سمت من پرتاب بشه  ، منم که به تازگی از بستر بيماری بيرون اومدم ديگه حال و حوصله اون جا رو ندارم  ( فقط فکراتون به جاهای بد بد نره  ) 
 
۶ ) يک بيت شعر هم از طرف محمد ( شما نميشناسیدش و فقط يه نفر از دوستانی که اينجا مياد اون رو ميشناسه  ) به دستم رسيد که يادم باشه سر فرصت ازش استفاده کنم  ، فقط اين رو داشته باشيد که من ديروز توی محل کار داشتم به شدت کارهام رو انجام ميدادم و غرق نوشتن و راست و ريست کردن کارهام بودم که يهو محمد اومد يه برگه گذاشت روی ميزم و جيم زد  يه برگه کوچيک با يک بيت شعر و يه امضاء زيرش  وقتی خوندمش گفتم يکی طلب من  ، اينجاهاست که ميگن نبايد به بچه حرفی زد چون فردا روز تيکه بارونت ميکنه  ، حالا دارم براش  ...
 
خب ديگه زياد زبون درازی نکنم که بايد ساعت ۱۲:۳۰ سر کلاس باشم  ( روز جمعه هم دست از سر من بر نمی دارند  ) ...
راستی اين کلاسم کلاس درسی نيستا  بعدا که قبول شدم ميام ميگم چی بيد  ...
عصری ميام و به وبلاگ های تمام دوستان سر ميزنم  ...
 
روز جمعه خوبی داشته باشيد  ...
شاد باشيد ...

comment نظرات ()
...
نویسنده : Mehdi.Sh - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٤
سلام ...
با فالی از حافظ دوباره شروع ميکنم ...
 
در نمازم خم ابروی تو در ياد آمد ... حالتی رفت که محراب بفرياد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار ... کآن تحمل که تو ديدی بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند ... موسم عاشقی و کار به بنياد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم ... شادی آورد گل و باد و صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکايت منمای ... حجله حسن بيارای که داماد آمد
بر زليخا ستم ای يوسف مصری مپسند ... زآنکه از عشق بر او اينهمه بيداد آمد
دلفريبان نباتی همه زيور بستند ... دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زير بارند درختان که تعلق دارند ... ای خوشا سرو که از بند غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان ... تا بگويم که ز عهد طربم ياد آمد
 
دو هفته هستش که سکوت کردم ...
البته بی خبر از دوستانم نبودم و به وبلاگ هاشون سر ميزدم ولی کامنت نمی گذاشتم ...
اين دو هفته خيلی درگيری ذهنی داشتم ...
به قدری که کارم به قرص و دوا کشيد ...
چند شب پشت سر هم نخوابيدم ...
سينه ام مالامال از بغض بود و قلبم به شدت درد می کرد ...
نزديک بود از دستم راحت بشيد ولی نميدونم خدا چرا فعلا نميگذاره شر من از سر شما کم بشه ...
...
..
.
شنبه از يکی از دوستان صميمی نتی ام چيزی ميخواستم ...
بعد از وقت اداری رفتم پيشش ...
تقريبا ۲۰ دقيقه ای با هم حرف زديم ...
ولی توی اين ۲۰ دقيقه حرفهايی زد که دلم لرزيد ...
از شنبه تا امروز خيلی رو حرفهاش فکر کردم ...
می تونم بگم که اين ۴ روز از بدترين دوران زندگی من بود ...
قلبم داشت از جاش کنده می شد ...
قلبی که دقيقه ای ۵۵ تا ۶۵ تا تپش داشت تپشش به ۱۰۰ تا در دقيقه رسيده بود ...
فقط می تونم بگم که خدا به من رحم کرد و امام حسين ( ع ) نگذاشت که از پا بيفتم ...
امروز تصميم گرفتم برگردم ...
فقط به خاطر يک دليل ...
 
« دوستانم »
 
گفتم اگه برم شايد در آينده بگن مهدی رفت و دوستی هاش رو فراموش کرد ...
در صورتی که من هيچ وقت دوستی هام رو فراموش نمی کنم ...
وقتی به يکی ميگم : « يا علی مدد ... »
تا آخرش باهاش يا علی مدد هستم ...
حتی اگه اون نخواد با من يا علی مدد باشه ...
به هر حال برگشتم تا بگم که من کسی نيستم که بخوام دوستی هام رو فراموش کنم و يا بخوام دوستی هام رو زير پا بگذارم ...
از همه دوستانی که توی اين مدت برای من کامنت گذاشتند و يه جورايی به من دلگرمی دادند و نگذاشتند که تنها بمونم ممنونم ...
...
..
.
من دونه به دونه به کسانی که اومدند و برام کامنت گذاشتند جواب ميدم :
Aram عزيز : موقعی که من خداحافظی کردم به خاطر اينکه وقت نداشتم نرفتم ، بلکه دليل ديگه ای داشت که نميشه اينجا گفت ...
شعبون خان عزيز : بحث افراط و تفريط هم نبود ، چون اگه به خاطر افراط و تفريط بود من بايد خيلی وقت پيش خداحافظی ميکردم ...
درسا عزيز : من تسليم مشکلاتم نشدم بلکه می خواستم با اين کارم در برابر مشکلم بايستم و حلش کنم ، من اينجا رو به آسونی به دست نياورده بودم که بخوام به همين راحتی از دستش بدم ، من می خواستم خودم رو امتحان کنم ببينم چقدر در برابر مشکلاتم ميتونم داووم بيارم که توی اين دو هفته به نتيجه خوبی رسيدم ...
SHARIF عزيز : من برگشتم تا دوستی هام کمرنگ نشه ولی ميشه گفت من ديگه اون مهدی اس اچ قديمی نيستم و طرز تفکرم نسبت به دوستی های نتی تغييراتی پيدا کرده البته اين تغييرات رو اينجا شاهد نيستيد و کسانی که با من برخورد دارند حتما ميبينند که من چه جوری شدم ...
Tedi Khanoom عزيز : کار من حماقت نبود ، کار من ديوونه بازی نبود ، کار من دليل بزرگی داشت و حرف عقل بود ، الان هم که برگشتم فقط و فقط به خاطر دلم برگشتم چون هنوز عقل با اين کار موافق نيست و حتی همين الان که دارم اين مطالب رو تایپ ميکنم بدجوری داره فحشم ميده ، ولی قلبم داره ميگه که « بايد بنويسی تا که ثابت کنی که حرفای من هيچ وقت دروغ نبوده و دوستی هايی که توی من ايجاد شده پوشالی نيست » ، منم همونجوری که گفتم فقط و فقط به خاطری دوستانم برگشتم ، حالا حرف زياده و شاهد حرفهام خواهيد بود ...
Teti عزيز : حرف ، حرف ريشه نيست چون اين دنيای مجازی خودش ريشه نداره که ما بخوايم توش ريشه داشته باشيم ، اينجا فقط يه پل ارتباطيه که ما ميتونيم از طريق اون دوستی های جديد رو تجربه کنيم ...
Asali 666 عزيز : چشم ، وبلاگم رو دارم و تا وقتی که خدا ياری کنه هستم ...
 pontiac عزيز : ترک کردن نت خيلی راحته ، فراموش کردن دوستی ها سخته و حتی محال ...
احســان عزيز : فکر کردم ، و بيشتر فکر کردم ولی عقل راضی نشد ، فعلا هم که به خاطر دلم برگشتم تا ببينم در آينده چی پيش مياد ...
زندونی عزيز : وقتی نوشته ات رو خوندم يه جورايی جيگرم آتيش گرفت ، نميدونم چی بگم ، ممنون که اومدی ...
فلفل نمکی عزيز : شرمنده ام به خدا ، حالا که دوباره برگشتم ايشاالله که جبران می کنم ...
hamid عزيز : زن چيه داداش من ، کی زنش رو به ما ميده  ( يهو نمی دونم چرا جو منو گرفت  ) (  ) ولی جدا از شوخی اين حرفها نيست فقط يه درگيری ذهنی بود که اميدوارم خدا ختم به خير کنه ...
پسر نفت فروش عزيز : ديوونه شو که ديوانگی هم عالمی داره ...
 Meursault Roquentin عزيز : به قول شما من ديگه يه مرزی بين دنيای واقعی و مجازی قائل شدم و همين برام ارزشمنده ، اميدوارم در آينده هم ديگه اينقدر درگير اين دنيای مجازی نشم ...
 یک کودک فهیم عزيز : احتياجی به اومدن کسی نبود ، خنده هم وقتی قنده که دلت خوش باشه ، خنده الکی که به درد نمی خوره ...
Tasnim عزيز : و امروز تصميم بر برگشتن شد  ...
آپاچی بزرگ عزيز : آره ديگه بالاخره مرد ...
savita عزيز : شرمنده که باعث شدم شاديت به ناراحتی تبديل بشه ، البته اون روز من نتونستم ببينم به خاطر من ناراحت شدی و اومدم برات کامنت گذاشتم و اين رو بدون که تا من شما دوستان گل رو دارم هيچ کجا نمی تونم برم ...
سرودهاي تنهايی عزيز : چی باورت نميشه ؟ ...
راهنمای تحصيل در هند : هستيم در خدمتتون ...
حميد رضا ( حاج حميد ) : دوستانی که از من تعريف کرده بودند نظر لطفشون بوده ، شما هم لطف کرديد که به من سر زديد ، اميدوارم بتونم دوست خوبی براتون باشم ...
الفبا عزيز : من هم تازه داشتم با شما آشنا ميشدم و اميدوارم که در آينده بيشتر با هم آشنا بشيم ...
...
..
.
ببخشيد زياد حرف زدم ...
انشاالله جمعه ميام و نبودم رو جبران ميکنم و توی تمام وبلاگها کامنت ميگذارم ...
البته از همين امشب شروع ميکنم ولی ممکنه نتونم به همه دوستان سر بزنم ...
بقيه حرفهام هم بمونه برای جمعه ...
اميدوارم شاد باشيد و هيچ وقت غم نبينيد ...
فعلا ...

comment نظرات ()