دفتر یادداشت من ...

به دنبال تو ام منزل به منزل ... پريشان ميروم ساحل به ساحل ... به خواب ديده ام رويا به رويا ... به يادت بوده ام فردا به فردا ... پس از تو روح سرگردان ما گرد ... هنوزم تشنه ام دريا به دريا ... تو را تنهای تنها می شناسم ... تو را هر جای دنيا ميشناسم ... در به در ، در به در تو ... بی تو و همسفر تو ... هرچه گفتم تا به امروز ... از تصدق سر تو ... از همين روز تا به فردا ... حتی تا آخر دنيا ... هرچه هستم يا که باشم ... از تو ام تنهای تنها ... خاکم و خاک در تو ... سايه پشت سر تو ... همه زندگی من ... يک غزل از دفتر تو
سفر بخير همنفس ...
نویسنده : Mehdi.Sh - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢۸
موضوع انشاء : همنفس ... معلم انشاء : ...
 
دوست داشتم بيشتر نگاهش کنم ...
ولی ...
زمان اندک بود ...
نگرانی ...
دلهره ...
صدای تيک تيک ساعت ...
تيک ...
تيک ...
تيک ...
...
دستانش را در دستانم احساس کردم ...
و ...
با نگاهش همنفس شدم ...
لبخند ...
اشک ...
صحبت هايمان در سکوت ...
...
..
.
به آرامی در آغوشم جای گرفت ...
تا ...
صدای تپشهای قلبمان يکی شود ...
آرامش ...
بغض ...
جريان عشق ...
عشق ...
عشق ...
عشق ...
...
در آخر ...
زمزمه ای در گوش ...
با ...
دعايی بدرقه ی راه ...
...
سفر بخير همنفس ...
سفر بخير ...
دوستت ...
سفر بخير ...
دارم ...
همنفس ...
...

comment نظرات ()
...
نویسنده : Mehdi.Sh - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٥
موضوع انشاء : نويسنده گمنام ... معلم انشاء : دوستی ...
 
فرياد ...
...
..
.
نگاه ...
...
..
.
سکوت ...
...
..
.
صدای ناله قلم، صفحه سفيد کاغذ را غرق خون کرد ...
...
بنام خدای عشق ...
می نويسم، تا فرياد زنم، که هنوز ايستاده ام ...
می نويسم، تا نگاهم در دور دست با نگاهی که درد آشنای کودکيم بود گره بخورد ... 
مينويسم، تا سکوتم فرياد عشق شود  ...
مينويسم، تا گرمای دستانت را در آغوش بگيرم ...
...
آری ...
روزی که يادگار را به يادگار گذاشتم، ميدانستم که کنارمی ...
ميدانستم که دستان پر مهرت موهايم را نوازش ميکند ...
آن روز در سينه هايمان عشق را حک کردی و خنديدی ...
...
حال خنده هايت بر لبان ما جاريست ...
...
دوستت دارم ...
...
..
.

comment نظرات ()
آخرين ستاره بودی تو شبه دلواپسی هام ...
نویسنده : Mehdi.Sh - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٦
کسی غير از تو نمونده اگه حتی ديگه نيستی ...
همه جا بوی تو جاری خودت اما ديگه نيستی ...
نيستی اما مونده اسمت توی غربته شبونه ...
 ميونه رنگين کمونه خاطرات عاشقونه ...
آخرين ستاره بودی تو شبه دلواپسی هام ...
خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی هام ...
لحظه هر لحظه پس از تو شب و گريه در کمينه ...
تو ديگه بر نمی گردی آخره قصه همينه ...
ميشکنم بی تو و نيستی به سراغم نميايی که ببينی  ...
بی تو ميميرم و نيستی تو کجايی تو کجايی که ببينی ...
 
خواستنت پناه من بود ...

comment نظرات ()
دارم از دوریت میمیرم ...
نویسنده : Mehdi.Sh - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٦
بهمین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم ...
سهم تو شد روز تازه، سهم من اشک که بریزم ...
بهمین سادگی کم شد، عمر گلبوته توی دستم ...
گله از تو نیست میدونم، خودم اینو از تو خواستم ...
به جون ستاره هامون، تو عزیز تر از چشامی ...
هر جا هستی خوب و خوش باش، تا ابد بغض صدامی ...
تو رو محض لحظه هامون، نشه باورت یه وقتی ...
که دوستت ندارم، اینو به خدا، گفتم به سختی ...
من اگه دوستت نداشتم پای غمهات نمیموندم ...
واست این همه ترانه از ته دل نمیخوندم ...
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که میدیدم ...
داری آب میشی میمیری، اینو از همه شنیدم ...
دارم از دوریت میمیرم، تا کنار من نسوزی ...
از دلم نمیری عمرم، نفسامی که هنوزی ...
تو رو محض خیره هامون، که نفس نفس خدا شد ...
از همون لحظه که رفتی، روحم از تنم جدا شد ...
تو که تنها نمیمونی، منه تنها رو دعا کن ...
خاطراتمو نگه دار، اما دستامو رها کن ...
دست تو اوله عشقه، بسپرش به آخرین مرد ...
مردی که پشت یه دیوار، واسه چشمات گریه میکرد ...
واسه چشمات گریه میکرد ...
گریه میکرد ...
 
آخرین مرد
 

comment نظرات ()
میمیرم اگه نباشی، بی تو من بدجوری تنهام ...
نویسنده : Mehdi.Sh - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۳
میدونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش ...
این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش ...
میدونم که خیر ندارم، واسه تو دنیای دردم ...
میگذری از منو میری اما باز من برمیگردم ...
میدونم برات عجیبه من با اون همه غرورم ...
پیش همه بدیهات چه جوری بازم صبورم ...
میدونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم ...
گم میشی منو نبینی، باز سراغت رو میگیرم ...
میدونی چرا همیشه من بدهکاره تو میشم ...
وقتی نیستی هم یه جوری با خیالت راضی میشم ...
میدونی واسه چی از تو بد ميبينمو میخندم ...
تا نبینی گریه هامو هر دو چشمامو میبندم ...
چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگهام ...
میمیرم اگه نباشی، بی تو من بدجوری تنهام ...
میدونم یه روز میفهمی، روزیکه دنیا رو گشتی ...
من چه جوری تو رو خواستم، تو چه جور ازم گذشتی ...
 

خون رگهام


comment نظرات ()
عاشق ديوونه بی تو نميمونه ...
نویسنده : Mehdi.Sh - ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۳
سلام ...
بالاخره رسيدم ...
بعد از ۲۲ ساعت ...
الانم دارم از خستگی ميميرم ...
فقط اومدم کارت بزنم دوستانم نگرانم نباشن ...
اينجا الان ساعت ۶ بعد از ظهر هستش ...
يعنی با تفاوت ۸:۳۰ ...
ياده حميد رضا افتادم که هر وقت ميرفتم اهواز بهم ميگفت اونجا الان روزه يا شبه  ...
ديشب ( البته نيمه های شب ) وقتی داشتم ميرفتم برای دوستام SMS زدم وخداحافظی کردم ...
ولی مخابراتم لج کرده بود SMS ها نميرسيد ...
جالب اينجا بود به سهيل که هميشه خدا SMS هام نميرسيد در اين نيمه شب تاريک تنها نفری بود که SMS اصليم بهش رسيد ...
شايد بيش از ۵ بار SMS رو برای بروبچ فرستادم ولی ...
به هر حال به يه SMS کوتاه بسنده کردم و اينبار به همه SMS رسيد ...
توی SMS اولم جملاتی از کتاب « بار ديگر، شهری که دوست ميداشتم » نوشته « نادر ابراهيمی » بود که دوسته عزيزی بهم هديه داده ...
بخاطر همين دلم نيومد که اون جملات رو اينجا نگذارم ...
 
آهنگ ها، تنهايی را تسکين ميدهند، اما تسکين تنهايی، تسکين درد نيست ...
در کنار بيگانه ها زيستن، در ميان بی رنگی و صدا زيستن است ...
 
توی راه فقط آهنگ گوش کردم ...
اصلا نخوابيدم ...
وقتی رسيدم اينجا غربتش خفم کرد ...
الان حالم يه جوريه ...
ميخوام بزنم زير گريه ...
ولی چه ميشه کرد بايد تحمل کرد ...
بازم ميام ...
برم که عمه عزيزم، نگه که بچه پرو نيومده اومده پای اينترنت  ...
...
برام دعا کنيد ...
 

comment نظرات ()
دورم از تو، اما با تو لحظه ها رو زنده هستم ...
نویسنده : Mehdi.Sh - ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱
سلام ...
امروز اومدم خداحافظی کنم ...
البته نه از وبلاگ نويسی ...
بلکه به خاطر سفری که در پيش دارم ...
سفری که مطمئناْ تجربه های زيادی رو در اون کسب ميکنم ...
سفر اينبارم يه کم طولانيه ...
حدود ۴ ماه ...
شايدم کمتر ...
کمترين حالتش ۲ ماهه ...
بهر حال بسيار سفر بايد تا پخته شود خامی ...
دلم برای همه دوستانم تنگ ميشه ...
البته کم و بيش حتما ميام و وبلاگم رو آپديت ميکنم ...
( ۱۵ اسفند به یه نفر قول دادم براش يه انشاء اينجا بنويسم که حتما اين کار رو انجام ميدم )‌ ...
امشب میپرم ...
اميدوارم اين پريدن شروع پريدن به سمت موفقيت باشه ...
فقط اومدم بگم که حلالم کنيد ...
خوبی که از من نديد ...
پس هرچه بدی بوده منو ببخشيد ...
اين شعر رضا صادقی داره تو گوشم زمزمه ميکنه ...
 
 
دورم از تو، اما با تو لحظه ها رو زنده هستم ...
بازم از تو، پُرم از تو، واسه تو رويای خستم ...
خوبه ديروز، با تو هر روز، از تو با خدا ميخونم ...
تو خيالت، توی حالت، باز توی کما ميمونم ...
تا وقتی کنارمی ميدونم، تا وقتی بهارمی ميتونم ...
ديگه طاقت دوريت رو ندارم ديگه نميتونم ...
غربت اين لحظه خسته،  راه خنده هام رو بسته ...
کمر گيتار عشقم، زير بار غم شکسته ...
شب يلدام ساکت و سرد، حسرت شب خالی از درد ...
تا که دق نکرده رويا، تو رو جون لحظه برگرد ...
تا وقتی کنارمی ميدونم، تا وقتی بهارمی ميتونم ...
ديگه طاقت دوريت رو ندارم، ديگه نميتونم ...
 
دیگه طاقت دوریت رو ندارم
 
يا حق ...
التماس دعا ...

comment نظرات ()