سلام ...
امروز اومدم خداحافظی کنم ...
البته نه از وبلاگ نويسی ...
بلکه به خاطر سفری که در پيش دارم ...
سفری که مطمئناْ تجربه های زيادی رو در اون کسب ميکنم ...
سفر اينبارم يه کم طولانيه ...
حدود ۴ ماه ...
شايدم کمتر ...
کمترين حالتش ۲ ماهه ...
بهر حال بسيار سفر بايد تا پخته شود خامی ...
دلم برای همه دوستانم تنگ ميشه ...
البته کم و بيش حتما ميام و وبلاگم رو آپديت ميکنم ...
( ۱۵ اسفند به یه نفر قول دادم براش يه انشاء اينجا بنويسم که حتما اين کار رو انجام ميدم ) ...
امشب میپرم ...
اميدوارم اين پريدن شروع پريدن به سمت موفقيت باشه ...
فقط اومدم بگم که حلالم کنيد ...
خوبی که از من نديد ...
پس هرچه بدی بوده منو ببخشيد ...
اين شعر رضا صادقی داره تو گوشم زمزمه ميکنه ...
دورم از تو، اما با تو لحظه ها رو زنده هستم ...
بازم از تو، پُرم از تو، واسه تو رويای خستم ...
خوبه ديروز، با تو هر روز، از تو با خدا ميخونم ...
تو خيالت، توی حالت، باز توی کما ميمونم ...
تا وقتی کنارمی ميدونم، تا وقتی بهارمی ميتونم ...
ديگه طاقت دوريت رو ندارم ديگه نميتونم ...
غربت اين لحظه خسته، راه خنده هام رو بسته ...
کمر گيتار عشقم، زير بار غم شکسته ...
شب يلدام ساکت و سرد، حسرت شب خالی از درد ...
تا که دق نکرده رويا، تو رو جون لحظه برگرد ...
تا وقتی کنارمی ميدونم، تا وقتی بهارمی ميتونم ...
ديگه طاقت دوريت رو ندارم، ديگه نميتونم ...
يا حق ...
التماس دعا ...